آخــرین وخـشور

صبح کابل
آخــرین وخـشور

نویسنده: واصف باختری

های فقـر آلودگان آن گنج بادآورد کو؟
آن سپیدار آن یل گـردن‌فراز آن مـرد کو؟
آن که شب‌هـای سترون را به خـاکستر کشید
آن کـه پیـغـام بلـوغ عـشق مـی‌آورد کــو؟
بــاز بــان بی‌زبانــی داســتان‌پرداز بــود
آن نگاهان نجیب، آن چشم غم‌پرورد کو؟
ای کدامـین دست ناپـیدا زپا افگـندی‌اش
کو چـنان دردآشنای دیگر، ای بی‌درد کو؟
دفـتر سرخ شهـادت را دلارا شـاه بیـت
آن به سوز سینه در دیوان هستی فرد کو؟

گیسوان سپید تاریخ، بانک زنگ‌های اشتران کاروان حلٌه و ریگستان‌های تشنه‌ی راه ابریشم را به گواهی فرامی‌خواند. از آن روزگارانی که چراغ زندگی سخن‌سالار زبان ما فردوسی به خاموشی گرایید و از آن هنگام که حجت آرمان‌گرایی جزیره‌ی خراسان از بی‌راهه‌های ساحل طلایی آمو، رهسپار «یمگان» شد؛ تا سالی چند پیش از این هیچ گوش را یارای آن نبود که آوای رویش گیاهان پرتحرک فاتح آغشته با عطر نور و درخشش الماس را در باغستان پاییززده‌ی فرهنگ ما بشنود؛ آن گونه که محمدطاهر بدخشی شنید و هیچ نایی نتوانست بسراید.
سال‌های ناشگفتن تاریخ را به آن صلابتی بخواند که بدخشی خواند. به صلابتی که صدای او صدای صداها، صدای همه‌ی سده‌ها باشد؛ در کوهستان‌های سرزمین ما و در قلمرو گسترده‌ی تاریخ فرهنگ معاصر ما و فرهنگ تاریخ معاصر ما .
چند سده سپری می‌شد که در فصل‌های همیشه پاییز و همیشه یلدای فرهنگ ما، پیام‌آوران دروغین و مخبط عرب‌زده و غرب‌زده بر شب‌تاب‌های کوچک نور لگد می‌کوبیدند؛ ناگهان طاهر بدخشی، این وجدان بیدار و ژرف‌بین فرهنگ تبعیدی ما، چنان نخل تناوری به سبزی و انبوهی هزارها جنگل قامت بر افراشت؛ نخل تناوری که به ابرها می‌آشفت. آن جا که کشت‌زاران نزدیک را با اشک و خون آبیاری می‌کنند؛ نباید در آغوش دریا باره‌ای دور فرو رفت.
نخل تناوری که در تداوم منحنی شب‌ها آن‌ گاه که اندام درختان کهن‌سال؛ اما بی‌ریشه در زیر تازیانه‌ی توفان‌ها و رگ‌بارها خمیده می‌شد. یورش توفان، باد و باران را به تحقیر می‌گرفت؛ زیرا مگر نه این بود که ریشه‌ها در ژرفای خاک داشت و شاخه‌ها رها در اوج‌ها.
رها به سوی نور و به سوی خورشید. او بود که همیشه تا چهارراه شب‌های آکنده از تب و هذیان ما با دست‌های نجیب خویش ستاره حمل می‌کرد؛ او بود که زنگ دشنه‌های در نیام خوابیده‌ی شکیبایان تحمیق شده را که به گفته‌ی «مایا کوفسکی» چون بره‌های بی‌آزار در مرتع تبعید، عبای شوالیه‌گری را از دوش می‌افگندند. او با زلال خودآگاهی را شست‌وشو داد و هم تهی شدن از خویش را به آنان آموخت.
او بود که از میان دخمه‌های تودرتوی هیاهوهای هرزه و بیهوده‌ی نام‌جویان و از آشفته‌بازار نیروآزمایی‌های آنان، به سوی اصالت‌ها نقب زد. همه کس را توان و بینش یافتن راهی به بیرون از حصار شب نیست. کوتاه پروازان از درازای شب به ستوه می‌آیند و در نیمه‌ی راه آشیان می‌گزینند.
عبور از تاریکی، به ویژه آن گاه که بار سنگین رسالت بر دوش باشد؛ خواستار بال دور پرواز و دید‌گان نهان، بین گوش‌های پنهان شنوا است که او داشت. او با وجود آنانی که داروهای شفابخش را به جای‌های سالم پیکر ما می‌بستند و ناسورها و جراحت‌های خون‌چکان را نادیده می‌گرفتند؛ در سیمای یک طراح پیش‌اندیش و پیش‌آهنگ نه پیش‌داور، در آستانه‌ی زمان ایستاد و استوار ایستاد و تیمارگر زخم‌های تاریخی ما شد و اگر از خویش فرمان بُرد برای آن بود که بر او فرمان نرانند.
او بود که گرد و غبار فراموشی را از سکه‌ی اصیل فرهنگ ما سُترد و این سکه را با نیروی هرچه تمام‌تر بر چهره‌ی مسخ شد‌ی تاراج‌گران تاریخ و فرهنگ کوبید. او بر خلاف پندار دشمنان حقیر خویش که می گفتند، باران برای گندم‌زار است و گندم برای نان و آتش برای همیشه افروختن؛ ولی جز خون برای خون به هیچ چیز دیگری باورمند نبودند و نمی‌اندیشیدند.
ماهی کوچک سرگردانی نبود که دست ناشناس آن را در تُنگ آبی بلورین می‌افگند؛ چنان موریانه در مفصل چوب و جانور سرگردان، آن تُنگ آبی بلورین را دریای ژرف و ناکران‌مند می‌پندارد. ریشه‌های اعصاب تفکر او بر ریشه‌های گل سرخ کوچکی همانند نبود که خاک گلدان خود را تمامیت سیاره‌ی زمین بپندارد. کودکی بود خوابیده در گهواره‌ی زمین و در هر سطح منشور کثیرالسطوح شخصیت او می‌شد؛ تجلی‌هایی از نام‌های برتر را نگریست. نمودهایی از نستو‌ه‌ی حجت جزیره‌ی خراسان و آرایه‌ها و رنگ‌هایی از «گاری بالدی»، پاتریس لوممبا و شهید جاویدان امریکای لاتین. کریستن اندرسن را بدین گونه ستوده ‌اند که سیاره‌ی زمین حباب کوچکی بود بر سطح دریاچه‌ی زلال اندیشه‌های او.
اگر در باره‌ی طاهر بدخشی نمی‌توان این سخن و سخنانی ازین دست را باز گفت؛ می‌توان با روان آکنده از باور به گواهی نشست که جغرافیای ذهن گسترده‌ی او به پهنای افق‌های اصالت و صمیمیت بود و در آن قلمرو، نه خط و مرز و فاصله‌ای وجود داشت و نه دیوارهایی از سیم خاردار خودزیستی عنودانه. جز آن‌گاه که می‌بایست نگین هویت مشخص که بازتاب حقیقت مشخص است؛ بر انگشتر هر مرحله‌ی تاریخ نشانده شود و راه‌ها که گفته ‌اند؛ یعنی رفتن نه این که نشستن در کرانه و شمردن گام‌های کسان؛ از هم‌دیگر باز شناخته شوند.
به قول هگل او هم نهی‌کننده بود و هم نفی‌کننده؛ هم جوی‌بار رو به دریا بود و هم دریایی رو به جوی‌بارها و در کار آمیختن هستی‌های کوچک و گذرا برای آفریدن هستی بزرگ و دیرمان. هوشیدرو آشیانی موعود در زادبوم زردشت و بی‌گمان بشارت خروج آخرین وخشور. اندوه بر ما اگر بپنداریم که او زندانی حصار تنگ چشمی‌های سرزمین برتر و قبیله‌ی برتر و ملت برتر بود.