دردسرهای یک مهاجر ( قسمت دوم)

صبح کابل
دردسرهای یک مهاجر ( قسمت دوم)

نویسنده: صفر اسکندری

مهمان خانه‌ی باجناقم بودیم، خواهر خانمم از اتفاقی که در دبستان پسرش افتاده بود، برای‌مان گفت. مثل سیر و سرکه داشتم می‌جوشیدم، آن‌قدر عصبانی بودم که نه چای خوردم و نه شام. دلم می‌خواست به زمین و زمان فحش بدهم. تصور این که آن کودکان چه گناهی داشتند و تصویر وحشت‌ناکی که دل هر انسانی را زخم و اندوهگین می‌کرد، به من اجازه نمی‌داد که کاری نکنم. هیچ گپ نمی‌زدم؛ اما برافروختگی‌ام مشخص بود. پیشانی‌ام که ترش کرده بود و نگاه‌های خیره در ناکجایی که نمی‌توانست ببیند و بگذرد. خانمم و من هر دو به فکر راه چاره‌ای بودیم که چه می‌شود کرد و بهترین کار چیست؟ هر چند سخنی بین ما رد و بدل نمی‌شد؛ اما هر دو از حال هم خبر داشتیم. با گوشه‌ی چشم به او اشاره‌ای کردم و از خانه بیرون آمدم؛ در خیابان قدم می‌زدم، چند نخ سیگار پشت سر هم کشیدم؛ قبل از همه چیز به آرامش و تمرکز نیاز داشتم. بی‌دلیل چند سنگ را شوت کردم و چند لگد هم به درختی که نمی‌دانم وسط کوچه چرا افتاده، زدم.

به عقلم رسید که اولین و بهترین کار رسانه‌ای شدن این اتفاق است. به دوست افغانستانی‌ام که خبرنگار بود، زنگ زدم و با او در جریان گذاشتم. فکر می‌کردم او هم مثل من و خانمم سوایی بر ناراحت شدن قصد انجام دادن کاری را بکند؛ اما شانه خالی کرد؛ شاید به دلیل این که می‌ترسید موقعیت شغلی‌اش به خطر بیفتد و یا هر کوفت و زهر مار دیگر. بعد از ساعتی فکر کردن و به هر جای و کسی که عقلم می‌رسید تماس گرفتن _برای حداقل آرامش وجدان خودم_ بالاخره با یک انجمن حمایت از کودکان ارتباط برقرار کردم. خانمی که خودش مسؤول آن انجمن بود، با دقت تمام گپ‌هایم را شنید. آدرس و شماره‌ی تماس‌های لازم را از من گرفت. وقتی قول پیگیری شدید و فوری داد، تازه خیالم کمی راحت شد. او هم اعتقاد داشت که اولین گام رسانه‌ای کردن این قضیه است.

خوشحال بودم که اولین قطعه‌ی این دومینو را به حرکت انداخته بودم.

فردایش همان خانوم به همراه خبرنگاری به دبستان موردنظر رفته بود تا هم به گفته‌های من تنها اتکا نکرده باشد و هم مدرک معتبر جور کند؛ به بهانه‌ی برنامه‌ی حمایتی از کودکان این کار را کرده بود تا به آن‌ها اجازه‌ی ورود به دبستان را بدهند؛ اما چیز خاصی دست‌گیرشان نشده بود و نتوانسته بودند به بچه‌ها دسترسی پیدا کنند؛ چون حتا من هم نام و نشان درستی از آن‌ها نمی‌دانستم. بعد از آن سراغ خواهر خانمم رفته بودند و گزارش مفصلی از صحبت با او تهیه کرده بودند. بعد از ظهرش خبر رسانه‌ای شده بود:«ناظم یک دبستان کودکان افغانستانی را وادار به خوردن مدفوع کرده است.»

جریان از این قرار بود که معلم کلاس آن زنگ حضور نداشته، ناظم سر کلاس می‌آید و از مبصر می‌خواهد که نگذارد بچه‌ها شلوغی کنند و هر کس شلوغی کرد، نامش را بنویسد. سر و صدایی که  از کلاس بدون معلم می‌آید  دوباره ناظم را به کلاس می‌کشاند، به بهانه‌ی شلوغ کردن فقط چند کودک افغانستانی را از کلاس بیرون می‌کشد و همراه مبصر به حیاط مدرسه می‌برد، به مبصر می‌گوید که این‌ها باید دست در سوراخ سنگ دستشویی کنند و از آن بخورند، خودش می‌رود، مبصر را هم مجاب می‌کند تا حواسش باشد که  این کار را بکنند، یکی از کودکان به خاطر ترسی که داشته این کار را می‌کند، حالش به هم می‌خورد و استفراغ کند.

دوست وکیل ایرانی‌ام که همیشه از او ‌مشاوره و راهنمایی می‌گرفتم و از اول هم در جریان این اتفاق بود، با من تماس گرفت و گفت خودش و یکی از دوستانش حاضر است وکالت این پرونده را بدون هیچ حق‌الزحمه‌ای قبول کند فقط این‌ که والدین آن کودکان باید وکالت بدهند تا بتوانیم شکایت کنیم و گرنه هیچ کس هیچ کاری نمی‌تواند برای‌شان بکند‌.

پس از رسانه‌ای شدن این خبر، فضای مجازی پر شد از صحبت در مورد آن، هشتگی نیز _بیش‌تر از طرف جامعه‌ی فرهنگی و نخبه‌ی ایران_ به راه افتاد که #ما_شرمنده‌ایم. برایش کاریکاتور کشیدند و…

من کار خودم را کرده بودم و بیش‌تر از این هم کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد؛ جز این که دورادور خبرهای مربوط به آن را پیگیری کنم. از خواهر خانمم خواستم که خانه‌ی دانش‌آموزان برود و جریان وکیل را به آن‌ها بگوید.

ناظم مدرسه که مسبب این قضیه بود همان شب به در خانه‌ی دانش‌آموزان رفته بود و پدر و مادر آن‌ها را تهدید کرده بود که اگر شکایتی کنند و یا جایی در موردش گپ بزنند هم بچه‌‌ی‌شان را از مدرسه بیرون می‌اندازد و هم با باطل کردن کارت آمایش آن‌ها را رد مرز خواهد کرد. سرعت‌ عمل او خیلی سریع‌تر از من و آن انجمن حمایت از کودکان و نیز این دو ‌وکیل بود.

فردای روز خواهر خانمم تماس گرفت و گفت به خانه‌ی دانش‌آموزان رفته؛ اما ناظم چنان آن‌ها را ترسانده که به هیچ وجه حاضر نیستند دنبال شکایت و وکالت بروند.

آه سردی کشیدم و افسوس خوردم که چرا اجازه می‌دهیم چنین برخوردهایی با ما شود و بعد از آن به دلیل آگاهی نداشتن و فقط یک سری ترساندن‌های بی‌پایه خودمان را می‌بازیم. تنها دلخوشی‌ام همان شد که با رسانه‌ای شدن این قضیه، حداقل جامعه‌ی میزبان را در جریان اتفاقات نسبت به مهاجرین قرار دادم.