رهانیدن انسان افغانستانی ازدرگیریهای بزرگی که در قید تفسیر سادهلوحانه از حادثههای تاریخی و رفتارهای سطحی است، نبرد بین نیکی و شر، و درک آن در پرتو مقولهی تراژیک، یکی از مهمترین دستآوردهای عالم اندیشهای است که میتواند مبنای کنشی قرار گیرد که خیر همگان را در افغانستان به دنبال دارد؛ این کار باعث میشود تا نسبیبودن گریزناپذیر و خطرآفرین حقایق بشر افغانستانی آشکار شود؛ باعث میشود این نیاز احساس شود که باید به رقیب هم حق داد. وقتی تاریخ تودهی مردم، نظامیان، رنجها و کینهجوییهایشان را به جنبش وا میدارد، دیگر نمیشود نیتهای فردی را تشخیص داد؛ باید این حماقتی که در همه جا است و جزء لاینفک زندگی طبیعی انسان شده است را با مولکولهای هوش و ذکاوت کمی جنباند. باید این حماقت را که چه در تاریکی و چه در روشنایی و چه درصحنهی پرنور تاریخ درمعنای گستردهاش سایه افکنده است را دور کرد.
این لطیفهی هستیشناختی که من برحقم و دیگری برخطا، یا من مالک استم و دیگری مملوک را، به واقعیتی تبدیل کرد تا در آن حسی ایجاد شود که تعلق خاطر به این سرزمین را به دنبال داشته باشد. باید تغییر شکلی در این حافظهی جمعی ایجاد کرد؛ حافظه ای که تنها در آن شکل مدوری دیده میشده که قومهای مختلف در میان آن دایره دارای عزت، آبرو و امنیت استند و خارج از این محدوده دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست. عدم اعتماد بر حسب عینک تاریخی-قومی به روابط، فاصله میان این دایرهها یا همان شکافهای اجتماعی را طی این سالیان دراز، نهتنها کم نکرده، بل این فاصلهها را بیشتر هم کرده. باید افراد را از این دایرهها رها کرد و مجال داد تا با دیگر همسرنوشتان خود در تماس شوند؛ بشنوند و شنیده شوند.
این تغییر شکل در حافظهی تاریخی، تجربهی زیستی را چون خطی متصور میشود که همه ساکنان این خطه را در کنار هم به سوی هدفی سوق میدهد که دیگر آن هدف همگانی است. هدفی مشترک، که پیشداوری قالبی را از میان میبرد و طرحی نو میاندازد که این طرح نمود همگانی دارد. از سوی دیگر باید تئاتر حافظهی جمعی که به شدت آلوده به نازیبایی و نارسایی مفهومی شدید است را، تغییر داد و با نوشتن سناریوی جدید و تبدیل کردن مجریان طرح و تهیه کنندگان این نمایش، این تئاتر را دگرگون کرد. تئاتر حافظهی جمعی این مرز و بوم را باید با حادثهها، استورهها، قهرمانها و صحنههایی احتوا کرد که تماشای آن برای همه لذتآفرین و انگیزهدهنده باشد و نه این که عدهای خود را در این بازی تنها تماشاچیانی ببیند که محکوم به نظارهی نمایشی استند که خود در آن نقشی ندارند و تنها میتوانند برای نقشآفرینان این نمایش، آرزوی خیر و شر کنند؛ نفس مشارکت در ساخت و پرداخت این تئاتر تاریخی، دید، رفتار و عملکرد جهان وطنگرایانهای را به دنبال خواهد داشت که در آن همه خود را شریک سود و زیان به نمایش درآمدن و فروش تکت این تئاتر عظیم تاریخی خواهند دانست.
تاریخی باید ساخت که صدای روحش را همچون گوزن آمادهی جفتگیری کل جهان بشنوند؛ صدایی که این بار نویددهنده جهانی است که در آن افرادی حضور دارند که از غمِ هم غمگین و از شادیِ هم شاد میشوند؛ نمایشی که در آن حضور همگان الزامی است و هیچ بهانهای قابل قبول نیست. روحی که از کالبد فردی مست که یک دست به شراب دارد و تلو تلو خوران به دامن این و آن چنگ میزند و نالهی کمک سر میدهد، خارج و به جسمی درآید که تنومند و سالم و دارای تفکر است که میتواند روی پاهای خود محکم بایستد.