فرایندهای صلح؛ سویه‌شناسی و نقد

فرید برزگر
فرایندهای صلح؛ سویه‌شناسی و نقد

بخش دوم
سوم: برای طرف‌داران فرایندهای صلح، یک روند مرحله به مرحله‌ی صلح‌آوری ضروری تلقی می‌شود؛ با این فرض‌که زمان از چشم اندازهای متفاوت بهبودبخشنده بزرگی است. زمان برای بازسازی اقتصادی-اجتماعی، داخلی فرصت ایجاد می‌کند که معمولا به آن، «صلح‌سازی» می‌گویند؛ هدف آن، زمینه‌سازی برای افزایش رشد اقتصادی، بهبودی دستگاه حکومت‌داری و به ترتیب، تقویت آن‌چه در ابتدا اقدامات صلح‌آوری آزمایشی خوانده می‌شوند، است. زمان به گروه‌های کوچک لیبرال، فرصت می‌دهد که وارد بازی شوند، با این فرض که همکاری‌های منطقوی درون-ایالتی بر سر مسائل عملی در سطوح متوسط، می‌تواند شبکه‌های منافع مشترک دوجانبه ایجاد نماید که در نهایت، ممکن است بر عرصه‌ی کلان سیاسی، اثر گذاشته و منتج به سهولت‌آوری توافق نهایی صلح شود. تصور می‌شود زمان، احتمال مصلحت و سازش سیاسی را، با به حداقل رسانیدن نیاز به امتیازدهی فوری، بالا برده که در نتیجه، با کاهش خطر بیگانگی بخش‌های زیادی از پایگاه‌های پشتیبان احزاب یا طرف‌ها، در عین حال، با جلب رهبران و احزاب بی‌رغبت، به فرایندی که آینده‌ی همه‌‌ی‌شان به آن گره خورده است، افزایش می‌دهد. زمان هم‌چنان فرصت‌های گفت‌وگو و اعتمادسازی میان طرف‌های منازعه ایجاد می‌نماید. به همین دلایل است که یک رویکرد گام به گام و فرایندی برای صلح‌آوری، ضروری پنداشته می‌شود.
چهارم: فقط برای وضاحت، فرایندهای صلح، شباهت خانواد‌گی هرچند متمایز با شکل دیگری از «صلح نو»؛ یعنی «صلح‌سازی» دارند. به تعریف کوفی عنان، (سرمنشی سابق سازمان ملل)، صلح‌سازی پروژه‌ای‌ است که هدف آن، «ایجاد شرایط ضروری صلح پایدار در جوامع فرسوده از جنگ است» که یک چنین پروژه‌ای، شامل مداخله‌ی گسترده‌ی بین‌المللی در محیط‌های در حال جنگ یا پس از جنگ با هدف ساختن زیربناهای دایمی برای یک صلح پایدار است. حالا، فرایندهای صلح و صلح‌سازی، باور مشترکی دارند که می‌گوید باید صلح به شکل فعال ساخته شود و این کار، مستلزم زمان و تعهد است. هردوی این مفاهیم، توضیحی برای «ادغام امنیت و توسعه» در پسا جنگ سرد‌اند. به باور دافیلد، نه به معنای قریب که اغلبا، فقر و «عدم توسعه» را مشکلات امنیتی می‌دانند؛ بلکه به مفهوم اساسی‌تر، امروزه صلح به عنوان پدیده‌ی دیده می‌شود که خود را به تدریج، آشکار می‌نماید.
به هر صورت، تفاوت‌های بسیاری میان فرایندهای صلح و صلح‌سازی وجود دارند؛ در حالی‌که صلح‌سازی پروژه‌ای‌ است که توسط سازمان‌های بین‌المللی و مشاوران خارجی، رهبری می‌شود. بازی‌گران اصلی فرایندهای صلح، بزرگان محلی (حداقل آن‌هایی که معرفی شده‌اند)، هستند. از آن‌جایی‌که صلح‌سازی، پیوندزدن الگوهای عمومی برای بازسازی اقتصادی-اجتماعی است، فرایندهای صلح همیشه توجه بر مشخصات و جزییات محلی دارند، به پرسش‌های سیاسی اصلی آن‌ها تمرکز می‌کنند و معمولا شامل ترتیبات مبهم و ویژه‌‌ی انتقالی استند. (مثلا: یک مقام فلسطینی مطابق فرایند صلح اسلو، مسؤولیت بیش از 200 محله‌ی مجزا ازهم را، در سرزمین‌های کرانه‌ی باختری به دوش گرفت)؛ در حالی‌که صلح‌سازی اساسا یک تمرین لیبرال یا تلاشی برای پیوند ساختارهای لیبرال یا نیولیبرال با جوامع پس از جنگ است. فرایندهای صلح، معمولا توسط سیاست‌های قدرتِ به شدت واقع‌گرا انجام می‌شود (دلایلش را به گونه‌ی کوتاه توضیح خواهم داد). بلآخره؛ درحالی‌که صلح‌سازی معمولا به عنوان یک فعالیت «پس از جنگ» دیده شده است، فرایندهای صلح تلاش دارند تا تمام شکاف بین یک منازعه‌ی طولانی و صلح پایدار را تحت پوشش قرار دهند. با ارائه‌ی این تفاوت‌ها، می‌توانم صلح‌سازی را یکی از عناصر کلیدی پدیده‌ی وسیع‌تر که فرایندهای صلح نامیده می‌شود، بخوانم.
حالا، می‌توانیم به مباحث توضیحی و جدی‌تر بپردازیم. ظهور فرایندهای صلح، به نظر من ریشه در سه گروه از مسائل دارند؛ دگرگونی‌های تاریخی و جامعه‌شناختی (پیشنهاد پنجم)، سیاست‌‎های واقعی (پیشنهاد ششم) و تناقضات اجتماعی (پیشنهاد هفتم).
پنجم: فرایندهای صلح تنها ابتکار هوش‌مندانه نیستند که زاده‌ی درک تازه باشند تا صلح به وجه بهتر، طی یک فرایند حاصل شود (چیزی که فوکو تفسیر لیبرال تاریخ می‌خواند). برعکس، ظهور فرایندهای صلح باید در روابط تاریخی-جامعه‌شناختی، به عنوان محصول دیگردیسی سیاسی-اجتماعی متنوع در نظم لیبرال-کاپتالیست جهان ما فهمیده شود. به باور من کم از کم، پنج دیگردیسی ساختارگرا پشت ظهور فرایندهای صلح خوابیده است. در نتیجه، آن‌چه فوکو آن را «دولتی سازی» سیاست می‌خواند؛ صلح‌آوری تقریبا چیزی بیش‌تر از مقررات روابط سیاسی شده است. در عوض، صلح‌آوران مجبور به وارد شدن به فضاهای زندگی اقتصادی و سیاسی شده و چالش‌های صلح‌آوری را بی‌اندازه پیچیده می‌نمایند. در نهایت، گسترش دستگاه‌های دیوان‌سالاری و حقوقی هردو، سبب شدند صلح‌آوران مسیرهای طولانی کاغذپرانی را بپیمایند و یک رویکرد طرزالعملی را دنبال نمایند. (مثلا: رابرت ستیوارت، وزیر خارجه‌ی وقت بریتانیا، فقط 14 نفر را به کنفراس ویانا در 15- 1814با خود برد؛ در مقابل، لیود جورج، نخست وزیر وقت بریتانیا، تقریبا 400 نفر را با خود به مذاکرات پاریس در 1919 برد. فرایندهای صلح امروزی، مستلزم هماهنگ کردن کل دستگاه‌های دولتی‌اند). ادغام و تعمیق منطق لیبرال کپیتالیزم –ذهنیت هژمونی ساختارهای اجتماعی و طرز فکرهایی که حتا خشونت انسان را به اصطلاحات اقتصادی می‌فهمند، منجر به باور تقربیا جعلی شدند که توسعه‌ی اقتصادی، آهسته‌آهسته در اثر یک‌پارچگی منطقوی و صلح‌سازی، در مسیر صلح پایدار صورت می‌گیرد. ظهور صنعت صلح جهانی، گروه‌های فراوان نهادهای بین‌المللی، دونرها، اتاق‌های فکر، سازمان‌های غیر دولتی و مشاوران، همه متعهد به نظری هستند که صلح، باید آهسته‌آهسته پرورش یابد و این اتفاق نظر، شبکه‌ی بزرگی در حمایت از این نظریه‌ی مهم خلق نموده است (درست مثل این که یک چنین اتفاق نظری، در حمایت از صنعت توسعه وجود دارد). بلآخره، روان‌شاسی رو‌به‌رشدِ روابط اجتماعی در شمال جهانی-رشد، طرز تفکر و تمرینی که بر اهمیت اعتماد، هم‌دلی، عزت نفس، درک و غیره تأکید دارد و هم‌چنان سطح بلند روابط سیاسی پس‌زمینه‌ی‌ قدرت‌مندی بر نظریه‌ی «صلح‌آوری؛ یعنی اعتمادی‌سازی»، فراهم می‌کند. نهاد سیاسی بدیعی که فرایندهای صلح است، تمام نشانه‌های این دیگردیسی وسیع سیاسی را در خود دارد.