مدل‌های افغانی؛ درماندگی انسان جهان‌سومی در بازار جهانی

زاهد مصطفا
مدل‌های افغانی؛ درماندگی انسان جهان‌سومی در بازار جهانی

یکی از پیامدهای جهانی‌شدن، رسیدن به فرهنگ همگانی است؛ راهی که با تحلیل‌رفتن خرده‌فرهنگ‌ها در فرهنگ‌های بزرگ به مقصد می‌رسد. دهکده‌ی جهانی‌ای که ارتباطات پیش‌بینی کرده است؛ در حقیقت جایی است که در آن یک فرهنگ می‌تواند حکم‌روایی کند و فرهنگ‌های دیگر در جبر تبلیغات و سرعت ارتباطات کم کم ذوب می‌شوند تا در فرهنگی که مشترک است و پیش‌رو، پهلو بدهند. این که دست آخر فرهنگ کدام ملت بر همه غالب خواهد شد؛ شاید نتوان آدرس کشور یا قاره‌ی خاصی را داد؛ اما اگر قرار باشد تیپ زندگی انسان‌ها را سَمت قرار بدهیم، بنا به چند مؤلفه، این غرب است که فرهنگش بر شرق غالب می‌شود. شلوار «جین» ی که پس از جنگ جهانی دوم با کمک فیلم‌های وسترن، از امریکای امپریالیستی برخواست و چند سال بعد از پرفروش‌ترین لباس‌ها در اروپای اکثرا کمونستی بود، نظر به اشتراکات مذهبی، فرهنگی و جنبش‌هایی که همزمان در امریکا و اروپا شکل گرفت؛ تا جایی تفاوت‌های فرهنگی را دست کم در پوشش و نوع زندگی از میان برداشت؛ طوری که به سختی می‌توان از پوشش یک امریکایی، فرانسه‌ای یا دنمارکی تشخیص داد ملیتش را.

حالا همین فرهنگ مشترک امریکایی-اروپایی، نسخه‌ای است که برای تمام جهان تجویز شده/می‌شود. کشورهایی مانند چین و جاپان، سعی کردند که دست‌آوردهای وارداتی را بومی کنند و روال را طوری طی کنند که از انحلال فرهنگ بومی‌ شان در فرهنگی که به‌عنوان کالای بازرگانی وارد جوامع‌ شان شده بود، جلوگیری کنند؛ موجودیت امپراتور به‌عنوان نماد قدرت بومی در نظام سیاسی امروزی جاپان، از تلاش‌های آگاهانه‌ای بود برای تحلیل نرفتن جاپان، در فرهنگی که از امریکا و اروپای پس از جنگ جهانی دوم وارد این کشور شد. این هجوم فرهنگ بیرونی در کشورهایی مانند جاپان و چین، سرعتی که امروز سراغ افغانستان آمده را نداشت. آنچه پس از 2001 وارد افغانستان شد؛ حتا در کشورهایی که آن را وارد کردند؛ دست کم در یک قرن به دست آمده بود. انسان افغانستانی خسته از دگم‌اندیشی حکومت طالبانی، همراه با عقده‌ی سرکوب‌شده در این دوران از حکومت و جنگ‌های داخلی، یک‌شبه از صبحی سردرآورد که بیش از چهل کشور قدت‌مند، متمدن و مدرن دنیا با بروزترین داده‌های علمی و فرهنگی-اجتماعی، وارد کابل شده بود. این یک‌شبه سردرآوردن از همه چیز، او را وسط دکمه‌هایی قرارداد که ظرفیت انتخاب آن را نداشت. این بی‌ظرفیتی در انتخاب را امروز می‌توان در همه چیز افغانستان دید؛ از سیاست، اقتصاد، فرهنگ و تا نانی که در کافه‌ها نوش جان می‌کنیم. کافی است سری به کافه‌های کابل بزنید و به مینوی غذایی‌شان نگاه کنید که چند نوع غذای افغانستانی جا دارد؟ وقتی در یک و نیم دهه این‌قدر ذایقه‌ی غذایی ما تغییر کرده است یا وانمود می‌کنیم که تغییر کرده، پنج دهه بعد، عکس کابل را به خودش هم نشان بدهی نمی‌شناسد؛ یا وانمود می‌کند که نمی‌شناسد!

آدمی که با لباس افغانی بزرگ شده باشد، «جانی‌دیپ» هم که باشد، بلوز و شلوار بپوشد، ریختش به هم می‌ریزد؛ نوعیت لباس حتا در شکل‌گیری بدن، راه رفتن و ایستادن نقش دارد. رفتاری که سیلورپوش‌ها دارند، مخصوص همان کفش‌های «پس‌قات» و نوعیت لباسی است که می‌پوشند؛ وقتی چنین رفتاری را در پوشش مدرن جهانی داخل کنی، بیشتر به نمایش کُمدی می‌ماند تا فردی که واقعا راه رفتنش این‌گونه باشد.

این‌روزها در رسانه‌های جمعی و اجتماعی، عکس‌ها و ویدیوهایی به اصطلاح از مدل‌های افغانستانی دست به دست می‌شود که گویاترین پاسخ تحلیل‌رفتن خرده‌فرهنگ‌ها در فرهنگ‌های بزرگ است. افغانستان با ادعای تاریخی چندهزارساله‌ای که دارد، در موقعیتی از روابط قرار گرفته است که ظاهرا خاطره‌ی خوشی از هیچ همسایه‌ی استراتیژکش ندارد؛ همین واماندگی در میدان آن را به یکی از خرده‌فرهنگ‌های در حال ذوب تبدیل کرده است. فاصله‌ی بین شهروند کابلی‌ای که انتحاری می‌کند با شهروندی که با این نوع پوشش رسانه‌ای می‌شود، برای ما می‌گوید که طی دو دهه‌ی اخیر چه درزی بین فرهنگ موجود در افغانستان دهان باز کرده است. این درز را نمی‌شود دوخت. هر روز در حال فراخ شدن است تا به دو تکه‌ی جداشده از هم تقسیم شود. جنگ تمام می‌شود؛ انسان‌ها از کشتن و کشته‌شدن خسته می‌شوند؛ از آموزه‌هایی که جنگ را توجیه می‌کند نیز؛ اما آنچه پس از جنگ خواهد ماند، خرده‌فرهنگ مفلوکی خواهد بود که قطره قطره در فرهنگ‌های وارداتی تحلیل خواهد رفت.

مدل‌ها در هر کشوری، بخشی از دوران سرمایه‌ی داخلی در داخل کشور و کشورهای دیگر است؛ همان‌طور که امریکا به کمک مدل‌های سینمایی فیلم‌های وسترن، شلوار جین و بلوز را بر تن اروپایی کرده که در خفقان لباس‌های رسمی انسان صنعتی نمی‌توانست راحت نفس بکشد، هر کشوری باید در تلاش این باشد تا داشته‌های بومی‌اش را همگانی کند. موسیقی رپی که از کوچه‌پس‌کوچه‌های سیاه‌پوستی با حرکات اعتراضی اهلی‌نشده‌ی فولک، راهش را به موسیقی جهان باز کرد، امروز به هویت سیاه‌پوست‌ها در جهان تبدیل شده است؛ هویتی که حتا به نوع پوشش و رفتار انسان‌های سیاه‌پوست گره خورده است. این‌جا اما داستان فرق می‌کند. سیاه‌پوست‌هایی که عمری در بردگی سفیدپوستان امریکایی و دیگر کشورها گذراندند؛ به خوبی شاهد پیشروی انسان متمدن بودند و به این درک رسیدند که برای بودن در جهان باید خودت باشی ورنه هرکسی باشی باخته‌ای. این خودت باشی، تأکید بر این نیست که ما با چنگ و دندان بچسپیم به آنچه خوب و بدی که داریم و هیچ انعطافی در روند جهانی‌شدن از خود نشان ندهیم. ما بخواهیم نخواهیم، زمان پیش می‌رود و زمین در معادله‌هایی پیچیده‌تر از این می‌پیچد؛ اما آنچه ما را به‌عنوان یک ملت یا فرهنگ تعریف می‌کند باید در تلاقی فرهنگ‌های دیگر خودش را نشان بدهد و اصالت بومی‌اش را فراموش نکرده باشد.

لباسی که این مدل‌های افغانستانی پوشیده‌اند همراه با ریش و تیپ مویی که دارند؛ از بروزترین تیپ‌های جهان است که هر سال بروز می‌شود؛ اما نوعیت رنگی که توسط مدل‌ها انتخاب شده با ژست کج و کوله‌ای که مقابل کمره گرفته‌اند؛ به خوبی نشان می‌دهد که فاصله‌ی بین آن‌ها و لباسی که پوشیده‌اند چقدر است؛ یعنی برای این که مانند یک مدل امریکایی، فرانسه‌ای یا ترکی باشی، تنها با گذاشتن تیپ موی، ریش و پوشش نمی‌توان آن‌گونه شد؛ برای این‌گونه شدن، زمان نیاز است و بدنی که با این لباس انس برقرار کند و از همه مهم‌تر با کمره انس پیدا کند تا مقابل آن رفتار واقعی‌اش را گم نکند و بتواند به‌عنوان یک کاریزمای تاثیرگذار از طریق تصویر بر مخاطب چیره شود. افتضاح‌ترین بخش تیپ و لباس این مدل‌ها نوعیت رنگ آن است. با دیدن این رنگ‌ها کسی که سینما دیده ‌باشد به یاد صحنه‌های شعبده‌بازی و یا دخترانی می‌افتد که بیشتر در نمایش‌هایی با آرایش غلیظ و عروسکی ظاهر می‌شوند. بعید می‌دانم که کمپنی‌های اصلی تولیدکننده‌های این نوع لباس‌ها در جهان امروز با این رنگ‌ها لباس عرضه کنند. این رنگ‌ها بیشتر با شناخت زیباشناختی انسان افغانستانی توسط شرکت‌های تولیدکننده‌ی دست دوم؛ وارد کشورهایی چون افغانستان می‌شود که زنانش در روستا لباس آیینه‌کاری پاکستانی شده می‌پوشند و مردانش در شهر، لباس شیرچایی، بنفش و سرخ تند.

واماندگی فرهنگی در افغانستان تنها به لباس، خوراک و امکانات خلاصه نمی‌شود؛ هجوم سرسام‌آور داده‌های امروزی جهان با زبان‌های علمی-تجارتی، دانستن یکی از زبان‌های علمی-تجارتی دنیا به ویژه انگلیسی را به یکی از امتیازها که چه، به یکی از مجبوریت‌ها تبدیل کرده است. هر انسانی در افغانستان می‌فهمد که با دانستن انگلیسی به امکانات بیشتری دست پیدا می‌کند و زمینه‌های بهتری برای زندگی‌اش تعریف می‌کند. این جبر ناخواسته که نوعی از تهاجم فرهنگی مدرن است، به جایی رسیده است که در هر کوچه و خیابانی چند آموزشگاه و دانشگاه مخصوص یادگیری زبان است و دست کم پنجاه درصد رستوران‌ها و محلات تجارتی یا انگلیسی نام‌گذاری می‌شوند و یا نام‌های فارسی و پشتو را با دستور زبان انگلسی می‌نویسند.

زبان بیشتر از وسیله‌ی افهام و تفهیم، بخشی از هویت‌ جدانشدنی انسان است و هر انسانی با آموزه‌ها و افسانه‌هایی در زبان مادری‌اش تعریف و بازتعریف می‌شود. نابودی زبان در هر جامعه‌ به معنای نابودی فرهنگ و همه داشته‌های آن جامعه است. حاکمیت دوصدساله‌ی زبان عربی به‌عنوان زبان رسمی در بومی‌ترین شکل تهاجمی، پس از ده قرن هنوز گریبان‌گیر زبان فارسی، پشتو، اردو و ترکی افغانستانی است. انسان در جهان کلمات است که معنا می‌شود یا معنا در جهان کلمات است که انسان می‌شود؛ در این داد و ستد متقابل، هر کودکی با یادگیری اولین زبان خودش را در آن زبان پیدا می‌کند و خوی و خاصیت زبان موجود در رفتارش جا می‌گیرد. انسانی که با ده بار کافه رفتن دیگر حاضر نیست غذای افغانستانی سفارش بدهد که شاید کسر شأن بداند بین کافه‌نشین‌های شبه‌مدرن و وانمود می‌کند که ذایقه‌اش تغییر کرده است، یا کافه‌داری که در مینوی غذایی‌اش هیچ غذای افغانستانی‌ای ندارد که باکلاس خوانده شود، هر دو وقتی حسابی گرسنه می‌شوند در یکی از رستوران‌های سنتی سراغ قابلی یا کباب را می‌گیرند؛ اما در جمع روشن‌فکرنماها و مدرن‌نماها طوری رفتار می‌کنند که انگار همین دیروز از ناف واشنگتن پیاده شده باشند. نسل امروز افغانستان، وامانده‌ترین نسل جهان است؛ وامانده از اقتصاد، سیاست و فرهنگ صداقت و تعهد. چنین موجودی وامانده‌ای از اولین جسد‌هایی است که در دهکده‌ی جهانی دفن می‌شود.