درنگی بر خدایان منسوخ

صبح کابل
درنگی بر خدایان منسوخ

نویسنده: فواد رفعت، پژوهش‌گر ادبی و داستان‌نویس

«بریدن انگشتان گپ تازه‌ای نبود. طالبان در چند انتخابات دیگر هم این کار را کرده بودند و انگشت چند رای‌دهنده را قطع کرده بودند. خیلی دوست داشتم پای قصه‌ی رضا بنشینم، ماجرایش را بشنوم و از او بپرسم؛ با وجودی که می‌دانست راه امن نیست؛ چرا ریسک کرد و با انگشت رنگ‌پر کوله‌بار سفر بست.» شاید از همین پاره متن کوتاه، به فکر تان رسیده باشد که خدایان منسوخ از چه سخن می‌زند. محتوایش چیست و درون‌مایه‌ی آن حول کدام موضوعی است و یا شاید هم این پرسش ذهن تان را اشغال کرده باشد که «خدایان منسوخ» که‌ها اند و در کجاها اند؟ در این نوشته تبصره‌ای داریم پیرامون «خدایان منسوخ» که به تازگی از قلم سیامک هروی و از سوی انتشارات آن به چاپ رسیده است.
«خدایان منسوخ» یازدهمین اثر ادبی احمدضیا سیامک هروی است که به گفته‌ی خودش پس از سه سال کار و زحمت اقبال چاپ یافته و اکنون بازار گرم آن در میان خوانندگانش، شگفتی‌آفرین است. سیامک هروی که در سال ۱۳۴۶ خورشیدی متولد شده، با کار خبرنگاری پا به عرصه‌ی نوشتن گذاشته، با سخن‌گویی در ارگ ریاست‌جمهوری شامل دستگاه سیاسی کشور شده، در اواخر دهه‌ی هشتاد از کار دیپلماسی و سیاسی دست کشیده و به طور جدی، به آفرینش‌های ادبی پرداخته است. اکنون هروی یکی از چهره‌های مطرح و پرطرف‌دار حوزه‌ی ادبیات داستانی است و به عنوان یک نویسنده‌ی پرکار، جدی و خلاق در جامعه‌ی ادبی پذیرفته شده است.

خلاصه‌ی رمان
خدایان منسوخ، داستان زندگی پرماجرای یک پزشک نظامی است؛ داستانی که نه تنها حول محور زند‌گی قاسم چرخیده؛ بلکه پیرامون کل طیف‌های زند‌گی افغانستان می‌چرخد؛ از کوه و دره سخن می‌گوید، از طالبان و امریکا، از زمامداران گذشته و حال کشور، از عشق، از زندان، از حال و هوای دل‌بازی در دانشگاه و بلاخره از همه هست‌وبود این کشور. داستان روایت زندگی قاسم است که در شفاخانه‌ی نظامی سردار داوود پزشک است و به نیت عروسی با شیرین، به اتفاق هم‌راهانش، نادر، رضا و میوند به سوی «انار دره‌»‌ی فراه می‌رود. طالبان در مسیر راه گرشک، قاسم و سه هم‌راهش را از موتر پایین می‌کنند؛ میوند، نادر و رضا را سر می‌برند. لبه‌ی تیغ بر خرخره‌ی قاسم نیز رسیده که به ابوذر خبر می‌رسد؛ پدر پیرش از حال رفته و به پزشک نیاز دارد. ابوذر قاسم را از زیر تیغ کشیده و به نجات پدرش می‌برد. دوماه در صفار به درمان حیدرخان می‌پردازد. ابوذر که از میدان جنگ دست‌گیر و به زندان پل‌چرخی فرستاده می‌شود، ملاتراب جانشین ابوذر، قاسم را به طور مشروط آزاد می‌کند تا به خانه اش برود. قاسم به اناردره می‌رود و با نامزدش – شیرین – نکاح می‌کند و از ترس مرگ و از ترس نوکران ابوذر و ملاتراب، اناردره را ترک می‌کند. در کابل؛ در شهرک آریا زند‌گی پر از بیم و امید را آغاز می‌کند که روزی ماموران امنیت ملی او را به جرم هم‌کاری با طالبان و به اتهام نفوذی دشمن دست‌گیر و به دادگاه می‌برند. دادگاه قاسم جاسوس را، به سی سال زندان محکوم می‌کند. در زندان پل‌چرخی است که می‌داند، ماموران امنیت ملی، دادستان و تمامی داروندار زندان نیز نوکران ابوذر اند و دولت و امنیت ملی وجود ندارد. همه در هم‌سویی با ابوذر و بر ضد قاسم آستین برزده اند.
خدایان منسوخ شرح حال دست‌بریدن رضا، زندگی نادر و عشق او با مریم و فرزندی‌بودن و بی‌کسی‌های میوند را نیز، با کیف و هوای ستودنی بیان کرده است.

شاخص‌های اثر
سیامک هروی، در رمان خدایان منسوخ به شاخص‌های مهمی دست زده است که این اثر را از سایر کتاب‌هایش متمایز و برجسته می‌کند؛ نخستین شاخص این اثر ادبی، گزینش عنوان کتاب است که هر خواننده‌ای را ناخودآگاه به سوی خود می‌کشاند. شاخص دوم، وسیع بودن فضای داستان با موضوع واحد است. در این کتاب برخلاف رمان دختران تالی، تالان و گرگ‌های دوندر که بیش‌تر از غرب افغانستان سخن رفته است، شخصیت‌های داستان در جاهای گوناگون کشور جلوه داده شده است و از درد مشترک و سرنوشت مشترک آن فریاد شده است؛ از درد مشترک مردم در فراه، در هلمند، در کندهار، در کابل و غزنی. نویسنده با شگرد نوین ادبی توانسته، تصویر واقعی افغانستان را به نمایش بگذارد. با فضا و فرهنگ بومی هر محل، آشنایی خوبی دارد؛ روستا ها و دره‌ها را مثل کف دست می‌شناسد و به تصویرسازی جذاب آن پرداخته است. «وقتی آفتاب از پشت چهارناو سربالا می‌کشید، تمکی هم بیدار می‌شد. هی هی چوپان بچه‌ها به کوه‌ها می‌پیچید و صدای بع بره‌ها که دوست داشتند پابه‌پای مادر‌های شان به سوی چراگاه‌ها بدوند از هر طرف بالا می‌شد. ص ۱۵۹» از درد و رنج شهر‌ها آگاهی کامل دارد؛ طوری‌که در مورد کابل می‌نویسد: « کابل اما تنها بستر انفجار و انتحار نبود. مردمان این شهر با هزار مصیبت دیگر هم دست و پنجه نرم می‌کردند. زندگی در شهری که هرروز در آن سمارق‌وار بلند منزل سر از زمین به در می‌کرد، سخت بود. برق نوبتی بود. وقتی برق می‌رفت آب هم رخی نمی‌نمایاند و خانه‌ها سرد و غمین می‌شدند.ص ۲۰۳» گاهی هم از نوستالوژی کابل سخن می‌زند و هوس کابل قدیم را در دل خواننده زنده می‌کند: «کابل شهر عشق و صفا بود؛ کوچه‌هایش تمیز و سرسبز بودند، آب رودخانه اش زلال و پر خروش بود و هوایش گوارا و جان‌بخش؛ خیرخانه، کارته‌ی سه، وزیر اکبرخان و ارزا‌ن‌قیمتی نداشتند؛ همه برابر و بی‌تکبر زندگی می‌کردند.» نویسنده با مردم و گویش‌های محلی به خوبی آشنا است و پوشاک و خوراک هر محل را به خوبی می‌شناسد. وقتی می‌خواهد شخصیت‌ها را به معرفی بگیرد، شخصیت درونی و بیرونی او را به خوبی می‌نماید. شاخص دیگر خدایان منسوخ، نوع روایت در داستان است. شیوه‌ی روایت با رعایت پی‌هم‌بودن زمان یا به شیوه‌ی تقویمی و خطی نیست و روایت داستان که از زبان قاسم بیان شده، مانند رمان گرداب سیاه، به شیوه و تکنیک مدرن در برهه‌های مختلف زمان به گذشته برمی‌گردد و باز به جلو حرکت می‌کند. قاسم که از آینده به گذشته افتاده است، دمی هم‌سخن ابوعلی سینا می‌شود. ابن سینا از قاسم می‌پرسد: « خوب بگو! از قرن بیست‌ویک بگو، از حال و روز خود بگو… می‌خواهم بدانم که پزشکی به کجا رسیده، گپ اقتصاد و فلسفه از چه قرار است، از همه چیز بگو!» نویسنده در این رمان کوشیده است تا واقعه‌ها را مو‌به‌مو و با نثر نرم و روان روایت کند که در این مورد، داشتن تسلط کافی او را به فضای رخدادها و هم‌چنان فرهنگ و زبان محلی بیش‌تر کمک کرده است. خدایان منسوخ مانند؛ رمان گرداب سیاه، در پایان روایت به گره‌گشایی قطعی نمی‌رسد و سرنوشت شخصیت اصلی داستان به درستی روشن نشده، با ابهام و سردرگمی هم‌راه است. این سردرگمی و ابهام در پایان، این پیام را افاده می‌کند که زندگی و سرنوشت در این سرزمین، نه تنها که روشن نیست؛ بلکه با همه‌ی چالش‌هایش همه‌روزه بیش‌تر در پرده‌ی ابهام قرار می‌گیرد.