نویسنده: بارک اوباما، رییس جمهور پیشین امریکا/ فصل پنجم، بخش ۸ – افغانستان
بخش دوم
پیشنهاد مککرستال خیلی رویایی به نظر میرسد. افزون بر آن، زمانی که در بهار سال ۲۰۰۹ تصمیم به اعزام نیروهای بیشتر به افغانستان گرفته شد، مککرستال نیز درخواست اعزام ۱۴ هزار نظامی را به افغانستان داد؛ با این حساب در آیندهی نزدیک مجموع نیروهای امریکایی در افغانستان به ۱۰۰ هزار تن میرسید؛ اما برای یک رییسجمهور ضد جنگ، این خیلی دشواری بود. همچنان به دستآوردن رضایت پنتاگون برای فرستادن ۱۷ هزار سرباز و ۴ هزار آموزگار نظامی الزامی بود و این نهاد، به شیوهی تازهی تکتیکهای جنگی نیاز داشت.
دیدگاهای متفاوت در میان گروهای مختلف -کاخ سفید و پنتاگون- در رابطه به افغانستان وجود داشت؛ ریشهی این تفاوت دیدگاها به ماه فبروری بر میگشت. مایک مولن رییس ستاد ارتش و دیوید پتروس هم، راهبرد نظامی مبارزه با تروریزم (COIN) مککرستال را تایید کردند؛ حد اقل آنها استدلال میکردند که شکست برای امریکا و دوستانش خطرناک و برای دشمنانش امیتاز است.
هیلری کلینتون و پتروس همنظر بودند. گیتس از حضور نیروها در مکانی (کشوری) که باشندههای آن به چشم اشغالگر به آنها میدیدند نگران بود؛ به من گفت که برنامهی مککرستال، یعنی حفظ بخش کوچک از نیروها در افغانستان قناعتبخش نیست.
تنها راه حل، همکاری از نزدیک با نیروهای امنیتی-دفاعی افغانستان بود تا با حمایت مردم از چالش پیشآمده در ۱۹۹۰ برای نیروهای شوروی جلوگیری بکنیم؛ در حین حال جو بایدن برنامهی مککرستال را «کاهشدادن هزینه و نیروها» و آزمایش برای ملتسازی در [افغانستان] میدانست؛ در حالی که جو بایدن در ریزبینی خود، روی مبارزه با القاعده تاکید داشت.
پس از مطالعهی پروندهی ارزیابی ۶۶ صفحهای مککرستال، من نگرانی جو بایدن را با گروه شریک کردم؛ همچنان میتوانستم بگویم که هیچ راهبردی روشن برای خروج نیروها از افغانستان وجود نداشت. طبق برنامهی مککرستال، حداقل 5 تا 6 سال زمان میبرد، تا خروج انجام شود؛ همچنان برنامهی خروج هزینهبر و پیچیده بود؛ حد اقل در آزای هر ۱۰۰۰ سرباز نیاز به ۱ بیلیون دالر بود.
نیروهای ما –زنان و مردان- پس از سپریکردن چند دهه در میدان جنگ، نیازمند تجهیزات بیشتر بودند. قدرتگرفتن دوبارهی طالبان و عدم کارآیی حکومت کرزی از چالشهای دیگر در این کشور بود، که موفقیت را کمرنگ کرده بود.
در برنامههای نوشتهشدهی گیتس و جنرالان ذکر شده بود: «حضور امریکا در چند ماه کوتاه منجر به تامین ثبات افغانستان نمیشود؛ کشوری که مدت طولانی درگیر با فساد بود و اکنون با انتقادهای شدید مواجه است.»
فرصت برای اندیشیدن در این مورد اندک بود؛ اما هنوز اعتمادی وجود داشت که از ردکردن راهبرد مککرستال جلوگیری میکرد؛ در حالی که محتوای آن قابل اجرا نبود.
ما نمیتوانستیم اجازه بدهیم که طالبان دوباره به حاکمیت برسند. برای ظرفیتسازی و آموزش نیروهای امنیتی افغانستان نیاز به زمان بیشتر داشتیم و همچنان نیاز به فرصتی داشتیم که رهبران القاعده را نابود کنیم. یک سری اعتماد و استدلالهایی وجود داشت و اجازه نمیداد، تا جنرالانی که تجربهی جنگ در عراق و افغانستان را داشتند دور بزنم. بنا بر این، از جیم جانس و تام دونیلن خواستم به دور از چشم کنگره و رسانهها نشستی را تشکیل بدهند و کارشیوهی تطبیقی جزییات راهبرد «مککرستال» را به بررسی بگیرند و چگونگی توحید این برنامه را، با راهبردهای پیشین ما در افغانستان توسعه بدهند.
در انتها جنرالان دیدگاه متفاوتی ارایه دادند. دو روز بعد گفتوگوی دیوید پتروس را در واشنگتنپست خواندم؛ موفقیت در افغانستان را وابسته به افزایش نظامیان دانسته بود و «منابع بیشتر و راهبرد قوی برای مبارزه با القاعده» را پیشنهاد کرد.
ده روز بعد «اتاق وضعیت کاخ سفید»، میزبان اولین بحث در رابطه به جزییات ارزیابی مککرستال بود. مایک مولن که به گنکره احضار شده بود، در آنجا استدلال کرد که یک خطای کوچک منجر به ازدستدادن هدف ما که نابودی القاعده و جلوگیری از تبدیلشدن دوبارهی افغانستان به مرکز تروریزم است -که از آنجا کشور ما را مورد حمله قرار میدهد-، میشود.
چند روز بعد در ۲۱ سپتامبر واشنگتنپست بخشی از خلاصهی ارزیابی مککرستال را که به دست «وود وارد» رسیده بود را زیر عنوان؛ مک کرستال:« افزایش نیروها یا قبول ناکامی.» منتشر کرد. همچنان بخشی از گفتههای مککرستال را که در مصاحبهی کوتاه -60 دقیقهای- درلندن انتشار داد که در رابطه به حفظ بخش کوچک نیروهای در افغانستان و یا راه حل دیگر صحبت کرده بود. واکنشها قابل پیشبینی بود؛ دموکراتها راهبرد جدید را در رسانهها پیشنهاد دادند؛ این که من باید به گفتههای فرماندهان جنگی خود توجه کنم، به صورت ویژهتر به پیشنهاد مککرستال.
قصههای تازه از میان پنتاگون و قصر سپید همهروزه به بیرون درز میکرد. ستوننویسان رسانهها مرا به «تردید و دودلی» در مورد برنامهی مککرستال متهم میکردند و پرشسهای شان، بیشتر در رابطه به رهبری جنگ و تردید و دودلی من بود.
راهام اعتراف کرد که در همهی سال جاری در واشنگتن شاهد چنین برنامهای از دموکراتها در برابر رییسحمهور نبود. بایدن بیشتر آشفته به نظر میرسید. «واکنش این لعنتی بدرقم عصابخوردکن بود.»
اولین بار بود که دو دستگی میان گروه من ایجاد و به رسانهها درز کرده بود و اولین مرتبه بود که تحت ریاست من، یک گروه به اساس برنامهی خود شان پیش میرفتند.
از گیتس خواستم که زمینهی ملاقات با آنها -گروه پنتاگون- را در اتاق بیضوی فراهم کند.
ما تصمیم خود را گرفتیم؛ بعد از نشستن برای شان قهوه تعارف کنیم. زمان آن فرا رسیده بود که در مورد ارزیابی مککرستال صحبت کنم؟ روابط ما دچار بنبست شده بود؟ دو مرد -من و گیتس- راحت به نظر نمیرسیدیم. این معمول بود، زمانی که عصبانی میشدم صدایم را بلند نمیکردم؛ برای این کار قسم یاد کرده بودم. من ادامه دادم و فضا طوری شد که هر کسی بتواند دیدگاه خود را بیان کند.
فکر کردم طوری ثابت کنم، هیچ تصمیم غیرمنتظرهای وجود ندارد. به نظرم این برای امنیت کشور ما ضروری بود. گفتم: شما با آن موافق استید باب؟موافقم آقای رییسجمهور.
من روی برنامهی اعزام دهها هزار نیروهای نظامی به جنگ مرگبار فکر میکردم؛ روندی که صدها میلیون دالر هزینه داشت، مشورت با فرماندهان نظامی یک نیاز بود تا دیدگاههای عمومی را جمعآوری کنم. در این مورد نگرانی داشتم و مجبور بودم که نگران باشم؛ زیرا آنها شخصیتهای نخبه بودند و نمیخواستم که از پاسخ پرشسهای من عصبانی شوند، این به خاطری بود که من جوان بودم و تجربهی خدمت در قوتهای نظامی را نداشتم و آنها سیاست را خوش نداشتند.
تصمیم گرفتم که پرشسها را به وقت دیگر بگذارم؛ اما مولن گلو خود را صاف کرد: «فکر میکنم که من با تمام افسران بلندرتبه صحبت کرده ام.» آقای رییسجمهور! چیزی که من میگویم، شما و دفتر تان برای ما حایز احترام استید. سخنان شما را به آنها میرسانم.
تصمیم خود را در رابطه به پیشنهاد کنگره که به پنتاگون داده بود گرفتم و در این مورد، منافع ملی وجود داشت. تا اخیر کار روی برنامههای خود تاکید کردم و مطمین شدم که از مشاوران نظامی در رابطه به خط جنگ در مکتوبهای صبحگاهی چیزی نشنوم. آیا این مناسب است؟ او –گیتس- موافقت کرد و ما وارد موضوع تازه شدیم.