پیش از آن دو مرتبهی دیگر با خودم تصمیم گرفته بودم که به زندگی زیر پل سوخته پایان دهم و خودم را به خستگی زده بودم که گویی بیش از این توان ندارم و اصلا چرا این طوری باید زندگی کنم. روز و شبهایم را به دنبال یک پوری مواد مخدر تا کجا هدر دهم و از شرم مردم و دوستانم دیگر رنگ آفتاب نبینم و چون موش کوری در دخمههای تاریک و افیونی زیر پل سوخته بلولم. تا همین جای کار هم که توانسته بودم با مواد مخدر زندگیام را به گند بکشم، به نظر کافی بود.
اما این حرفها و فکرها تنها در ذهنم بود و هنوز درست و حسابی به آن ایمان نداشتم. خسته نشده بودم؛ اما خودم را زده بودم به خستگی، متنفر نشده بودم اما از فحش دادن هم چیزی درست نمیشد. این تظاهر و دودل بودنم همچنان ادامه داشت تا این که یک تماس تلفونی، تاریکی زیر پل سوخته را برایم تاریکتر و سقف خوشبینیها را بر سرم خراب کرد.
نشسته بودم روی زمین، سرم به کار خودم بود و افیون دود میکردم که پسر جوانی روبهرویم ایستاد. سرم را کمی بالاتر آوردم بلا فاصله متوجه زانوان این پسر شدم. سرم را بالاتر آوردم و به صورتش نگاهی انداختم. گوشی تلفون همراهش را پیش کرد و گفت: «بگیر کسی با تو میخواهد حرف بزند»
تعجب کردم، کسی میتوانست با من کاری داشته باشد. اصلا کسی را هم برای خود گذاشته ام یا که دارم با من کاری داشته باشد یا هنوز به من فکر کند؟ غیر ممکن بود. آن لحظه اصلا هیچ کسی و هیچ نامی را نتوانستم حدس بزنم.
کسی که آن طرف خط تلفون بود، رفیق سالهای دورم بود که مدتی شده بود قبل از همه اتفاقهای زندگیام به اروپا مهاجرت کرده بود و دیگر با او تماس و یا ارتباطی نداشتم. داشتم شاخ در میآوردم. یعنی همه چیز را در بارهی من شنیده بود و از صدایش هم معلوم بود که خیلی عصبی است و صدایش میلرزید.
بیست دقیقه شده بود که یک ریز حرف میزد در آن سوی خط تلفون و اصلا دوست هم نداشت از من چیزی بشنود تا خودم را توجیه کنم. هیچ حرف من نمیتوانست قناعت بدهد این رفیقم را و آخرش همین قدر گفت که «اگر در این وضعیت بمیرم، دوست ندارد حتا یک قطره اشک هم برای جنازهام بریزد.»
تلفون را قطع کرد و گوشی را آن پسر گرفت و رفت.
دو شب قبلش هم که یک دوست دیگر من را در این وضعیت جایی دیده بود و خانه که برگشته بود، دلش به حالم میسوزد و به فکر میافتد تا نجاتم دهد. نامه که چه عرض کنم، بیشتر سوگنامهای در وصف حال و روز من مینویسد و در صفحهی فیسبوکش به نشر میرساند.
آن رفیقم در اروپا هم همین سوگنامه را خوانده که قلبش به تپش افتاده بود و ناراحت و عصبانیتر از آن چیزی که شرح حال زندگی من در دوران اعتیاد و پل سوخته بود، هر طوری شده بود، کسی را توانسته بود پیدا کند که سراغ من بیاید تا بتوانیم با هم تلفونی حرف بزنیم.
بعد آن سوگنامهی جنجالی که برای کمک به من در فیسبوک نشر شد، آن رفیق هم متنی نوشت و حرفش این بود تا فرصتی است، فلانی را نجات بدهید؛ اما نمیدانست که فلانی با طناب خودش به داخل چاه رفته است و حالا فکر میکند که دیر شده است برای برگشتن به زندگی.
اما آن تماس تلفونی و آن سوگنامه که شرح درد اعتیاد و زندگی یک معتاد بود، کار خودش را کرد و چند روزی میشد که چند تا از دوستان قدیمی و همصنفی دانشگاه و بچههایی که نامم هنوز در ذهن شان مانده بود، با چنان ارادهی قوی و مستحکم میآمدند و اطراف پل سرخ تا پل سوخته را به دنبال من میگشتند که متوجه شدم از این جستوجو تیمی به دنبال من، خودم آخرین معتادی بودم که خبردار شدم و چون راه چارهای نبود، تصمیم گرفتم که بروم با این جستوجوگران حرف بزنم که اصلا داستان چی است که آنان بعد این همه مدت یاد من افتاده اند.
میخواستم برای شان بگویم که بی خیال همه چیز شوند و بروند و فکر کنند که من مرده ام و من را نمیشناسند.
اما آن طور که میخواستم، نشد و ملاقات با تیم جستوجو گر داستانی شد.