نویسنده: نعیم هوتک
ما اغلب عادت داریم که به محض طرح مسألهای که چرا باید خشونت و پرخاشگری و میل به تجاوز به حقوق دیگران در جامعهی ما به این درجه رسیده باشد، بلافاصله به غیرت ملی ما بر میخورد و میگوییم که مگر غربیها آن دو جنگ جهانی خانمانسوز را در قرن بیستم به راه نینداختند؟ درست مثل وقتی که میگوییم چرا رشوه میگیری؟ میگویند، همه میگیرند! یا اگر همه دزدی کردند، دزدی دیگر تجاوز به حریم و حقوق دیگری محسوب نمیشود! از این گذشته اگر چند کشور غربی جنگ جهانی به راه انداختند، بیش از نیم قرن است که هم خودشان را به خاطر آن مورد سرزنش قرار میدهند و از این که به ناگاه در اوج تمدن غرائز وحشیانهی جمعی آنها از کنترل خارج شد، از خود شرمندهاند و به دنبال علت این کجروی میگردند و قانون برای پیشگیری از تکرار آن وضع میکنند. سازمان ملل و شورای امنیت، صرف نظر از عدم توانمندی اجرائی آن، یکی از همین تلاشها بوده است. قطعنامه میدهند، جنایتکاران جنگی را محاکمه میکنند، پژوهش میکنند، کتاب و فیلم دربارهی آن میسازند و بر افسار گسیختگی مقطعی خود آگاهی دارند.
چرا باید مردم ما هنوز هم خشونت و پرخاشگری را گزینهی انتخابی برای حقطلبی تلقی کنند؟ چرا برخی از افراد و گروهها به خود حق میدهند شخصا قانون را به دست بگیرند و همین که تصور میکردند خاطی است با خشونت برخورد کنند؟ مثلا چرا گروههای اهل فتوت و جوانمردی تحت پوشش عرفان به خود حق میدهند، مجری قانون و عدالت شوند؟ چرا گردنکلفتی، کلاهبرداری، دزدی، رشوتخواری، اختلاس، تقلب، جعل اسناد، و انواع فریبکاری و ریا را، زرنگی میدانیم؟!
بنا بر این، ارتکاب به آنها را حق بلا تردید خود و نشانهی هوش و ذکاوت خدادادی و جزء مهارتهای اجتماعی برای کسب موفقیت بدانند؛ همانگونه که خشونت و پرخاشگری کلامی، فیزیکی و روانی را جزء ارزشهای اجتماعی محسوب میکنند. تمامی این موارد از مصداقهای بارز تجاوز و تعرض به حریم و حقوق دیگری است. انگار جامعه دیگر به معیارهای ارزشی و اخلاقی توجهی ندارد! به نظر میرسد که درصد قابل ملاحظهای از مردم اگر نگوییم اکثریتی، دیگر پایبند هیچ چیز نیستند؛ نه آیین و نه اخلاق. انگار اینها واژههای کهنه و منسوخ شده است. جز منافع شخصی و لذتهای آنی و غیر قابل کنترل خودشان که به هر بهایی باید ارضا شود، به ویژه لذت از خشونت و تجاوز به حقوق دیگران.
بدیهی است که نباید و نمیتوان برای تداوم و گسترش خشونت و کاستیهای اخلاقی تنها در پی یک عامل و یک دوره و یا آدمهای خاصی باشیم. تمام مسائل مربوط به رفتار انسان چندعاملی و چندعلتی است و قرار هم نیست همهی آنها بررسی شوند؛ حد اکثر این که به برخی از آنها اشاره میکنم تا پرسشی طرح کرده باشم. تباهی اخلاقی جامعه را، طی دههها و قرنهای گذشته، عوامل بسیاری دامن زدند که باید عمیقاً بررسی شوند. بسیاری از آن علتها روشن و قابل پیشبینی، ولی طی سالها ناگفتنی بودند؛ نه تماما به خاطر ملاحظه از مراکز قدرت. نه!! خود جامعهی ما، با این که بسیار بیش از گذشته به کمبودهای اخلاقی و رفتاری خود آگاهی یافته، و انتقاد پذیرتر شده؛ ولی هنوز تا تحمل گفتمان انتقادی راه طولانی در پیش دارد. خود گروهها و اقشار و طبقات اجتماعی ما هنوز آن رشد فرهنگی و پختگی و اعتمادبهنفس را پیدا نکردهاند تا بتوانند انتقاد را به خودشان هم تعمیم دهند و تصور نکنند در مورد دیگران گفته میشود.
جامعهی ما، غالباً و در همه اقشارش، گرفتار این آسیب روانی است؛ به طوری که باید آن را هنجار و ارزش به حساب آوریم. خشونت و پرخاشگری هم فقط دعوا، کتککاری، چاقوکشی، ضرب و شتم و جنگ نیست؛ همانگونه که شکنجه هم فقط فیزیکی نیست. شکنجههای روانی دهها برابر دردناکتر و سهمگینترند. من از خشونت و پرخاشگری حرف میزنم، از فیزیکی تا روانی و گفتاری و نوشتاری گرفته تا برسد به انواع تجاوزها به حریم و مرزهای دیگران. همه که نمیتوانند خود را از جامعهی خطرناک مخفی کنند و از هم پنهان شوند و یا برای دوری از خطر در حصار زندگی کنند و یا محافظ داشته باشند.