چطور زمین افتادنش یادم بره

طاهره هدایتی
چطور زمین افتادنش یادم بره

هجدهمین سحرگاه از ماه اسد سال ۱۳۷۷ بود. یک روز قبلش شهر به دست طالبان سقوط کرده بود و مزار شریف، یکی از وحشت‌ناک‌ترین قتل عام‌های تاریخ‌اش را تجربه می‌کرد.

بعد از نماز صبح، حاجی رحمان برای حفیظ از خوابی که دیده بود می‌گفت. خواب پدر مرحومش را دیده بود که پیراهن و تنبانی سفید برایش آورده است و با دست خود، لباس سفید را بر تنش پوشانده است. او می‌گفت؛ در خواب دیده که پدرش دست او را گرفته و با خود می‌برد. حاجی رحمان می‌گفت به دلش افتاده که امروز، طالبان او را نیز خواهند کشت. خواهرزاده‌اش خواب را نتیجه‌ی ترس و فضای حاکم در شهر می‌دانست. او را دل‌داری می‌داد و می‌گفت که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. حاجی رحمان و حفیظ، خواهر‌زاده‌ی جوانش، تنها مردان قوم‌شان بودند که خانه‌های‌شان را ترک نکرده بودند. باقی مردان، یا در سنگرهای مقابل طالبان بودند و یا هم، در مناطق امن اطراف خانه‌ی‌شان پنهان شده بودند.

حفیظ، موفق نشد تا مامایش را راضی به فرار از خانه کند؛ اما خودش قبل از طلوع آفتاب خانه را ترک کرد تا بتواند از تاریکی شب استفاده کند و خود را به جای امن‌تری برساند.

آن‌روزها، تمام اقارب و خویشاوندان حاجی رحمان، در کوچه و محله‌ی مشخصی و در همسایگی یک‌دیگر زندگی می‌کردند. سقوط شهر توسط طالبان و وحشتی که تمام شهر را گرفته بود، باعث شده بود تا تمام زنان، دختران و اطفال آن طایفه، همگی در ته‌کوی خانه‌ی کسی که امن‌تر و بزرگ‌تر بود جمع شوند تا در صورت بروز اتفاقی، تنها نباشند. حدودا بیست زن پیر، میان‌سال و جوان بودند که به همراه اطفال‌شان در آن خانه پناه گرفته بودند.

حاجی رحمان نیز به آن خانه پناه برده بود و در همان ته‌کوی، در کنار زنان اقارب و خویشاوندانش منتظر بود تا شاید خبر خوشی بشنود یا اوضاع آرام‌تر شود.

با روشن شدن هوا، طالبان تلاشی خانه‌به‌خانه را شروع کردند. وقتی وارد کوچه‌ی آن‌ها شدند، متوجه‌ سایه‌ی سری‌ای شدند که از آن‌طرف دیوار آن‌ها را تماشا می‌کرد و به محض متوجه شدن‌ طالبان، فرار کرده بود. طالبان در جستجوی او، وارد همان خانه شدند و بعد از چندین بار اخطار برای خروج مرد از خانه، از اطراف به خانه شلیک کردند.

آن روز آن‌ها حاجی رحمان را از خانه به بیرون کشیده و او را روی همان دیوار ایستاد کرده و در مقابل چشمان حدود چهل زن و کودک،او را به رگبار بستند. در آن جمع، بدون اقارب دورتر، دو خواهر و همسر برادر حاجی رحمان نیز حضور داشتند. همسر برادر حاجی رحمان می‌گوید که بعد از آن روز، به بیماری قلبی مبتلا شده و بعد از بیست سال،یادآوری آن روز چشم‌هایش را خیس می‌کند. او می‌گوید: «پیش چشمم شاجور ر سر ایورم خالی کدن؛ چطو زمین افتادنش یادم بره؟»

زن‌ها، با استفاده از تاریکی نیمه شب، جنازه‌ی حاجی رحمان را در حویلی خانه‌اش به خاک سپردند. آن روز طالبان در جستجوی شخصی بودند که از آن‌طرف دیوار آن‌ها را تعقیب می‌کرد و به احتمال زیاد فرمانده و یا سربازی وابسته به مجاهدین بود. در نتیجه‌ی آن، مردی را تیر‌باران کردند که کارگر ساده‌ای بیش نبود. آن‌روز، نه شخصی از مجاهدین در تعقیب طالبان بود و نه حاجی رحمان، از این‌طرف دیوار آن‌ها را نگاه می‌کرد. او پسر بچه‌ی خردسالی از اقوام حاجی رحمان بود که با دیدن طالبان،ترسیده بود و به آغوش مادرش پناه برده بود.